تبليغاتX
*** تمام اميدم را در سبدي از گل و مهر بر در خانه ات نهاده بودم به نشانه دوستيمان وقتي از آنجا رد شدي و بي اعتنا گذشتي گلدان دوستيمان خود به خود افتاد و شکست گلهاي ياس روي ديوار خانه دوستيمان همه پژمرده شدند. تا چشم باز کردم، ديدم نه از آن کوچه خبري هست و نه از عشق... با خودم گفتم، راستي بين يک کوچه ي بن بست با عطر گلهاي ياس که بوي عشق ميدهد با يک دنياي پر از هياهوي بيگانگي يک قدم فاصله نيست و چقدر غم انگيز است فراموش کردن تمام اين دوستي .. *** ***** ***** بی ترانه - لیلا
زیرسوسوی چراغ چشم توخاطرات مرده روخواب میکنم به خیال شعرچشمات دلموخاک میکنم
سلام به همه ی دوستانی که لطف میکنن و به وبلاگ همترانه سر میزنند

این مدت که وبلاگ به روز نمیشد پسوورد ورود به بخش مدیریت رو گم کرده بودم ازهمه دوستایی که این

 مدت اومدن و سر زدند ممنونم .الان با دو تا نوشته به روز شده امیدوارم خوشتون بیاد و این هم بگم که

 این نوشته ها شرح حال هیچکسی نیست پس یه وقت خدایی نکرده فکر نکنید که من اینا رو واسه

 شخص خاصی مینویسم

                                                       امیدوارم زیر بارون عشق یه عالم خاطرات خوب بردارید

           

                      

یه روز برات گلت بودم حالا شدم دیوونه

یه مجنونم پیش چشات که دوست داره شب و روزش پیش نگات بمونه

یه روزی عاشقم بودی درست شبیه مجنون

حالا شب و روزت شده یک کلمه

برو فراموشم کن

نه عزیزم عشق منم با این چیزا کم نمیشه

خاطره های دیروزت با هیچ چیزی محو نمیشه

اون روزایی که لحظه هات پر میکشید واسه چشام

روزی که عاشقم بودی قصه میساختی از نگام

هنوز صدات تو گوشمه

به من میگفتی عشق من

میگفتی از اینجا نرو عزیز بمون تو قلب من

حالا تو رفتی من هنوز حرفای تو باورمه

به پای دوست داشتن تو غربت من خیلی کمه

دلتنگ ثانیه نباش تک تکشو کم میکنم

اگه یه روزی باز بیای گذشته رو گم میکنم

میشم همون لیلی تو که مجنونش دوسش داره

میدونم این اخرشه

زندگی حرفی نداره 

 

ساعتم مرز عبوره

عشق تو اخر تردید

نه تو تب داری عزیزم

نه من از زندگی دلگیر

قصه ی باغ و خزون بود روز اغاز دل من

فصل غربت پرستوی توی کوچ از یه شب سرد

زندگی قصه ی تکرار

من و تو اینه ی تقدیر

کاش میشد که عاشقیمون

نشه یه قصه ی دلگیر

نه دیگه منی وجود داشت که بخواد از تو بخونه

نه تویی که اوج غربت هستیمو خوب بسوزونه

دلم از زندگی سیره با تو هیچ حرفی ندارم

اگه از زمونه گفتم چون تو رو دوست ندارم

نفرینم به این دو روزه که پی غمم دویدم

چرا قسمتم

هین شد که واسه تو اشک بریزم

اخر از بازی تقدیر میشکنه بغض سکوتم

میدونم فردا همینجاست

بیخود از غمت میسوزم

 

+ برگی از خاطرات در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:38  از دست نوشته های  لیلا  | 

 
******** *********** هر گونه کپی برداری از نوشته ها تنها با اجازه ی نویسنده ی ان مجاز می باشد ***