تبليغاتX
*** تمام اميدم را در سبدي از گل و مهر بر در خانه ات نهاده بودم به نشانه دوستيمان وقتي از آنجا رد شدي و بي اعتنا گذشتي گلدان دوستيمان خود به خود افتاد و شکست گلهاي ياس روي ديوار خانه دوستيمان همه پژمرده شدند. تا چشم باز کردم، ديدم نه از آن کوچه خبري هست و نه از عشق... با خودم گفتم، راستي بين يک کوچه ي بن بست با عطر گلهاي ياس که بوي عشق ميدهد با يک دنياي پر از هياهوي بيگانگي يک قدم فاصله نيست و چقدر غم انگيز است فراموش کردن تمام اين دوستي .. *** ***** ***** بی ترانه
زیرسوسوی چراغ چشم توخاطرات مرده روخواب میکنم به خیال شعرچشمات دلموخاک میکنم
دوستای خوبم سلام

   چند روزه که وبلاگ رو اپ نکردم اخه اصلا حوصله ی هیچ چیز رو نداشتم و مطلب خوب هم پیدا نکردم

 داشتم توی کتاب دفترام دنبال  کتاب فیزیک اول می گشتم واسه کنکور که چشمم به دفتر انشاء اول

 راهنماییم افتاد نشستم از اول خوندمش احساس خوبی داشت خوندن مطالبی که سال هاست نخونده

 بودیش این مطلب رو خیلی دوست دارم  واسه مامان بزرگم نوشته بودمش اخه خیلی دوسش داشتم

   اون با ما زندگی می کرد و همه ی زندگی من بود و قتی واسه همیشه تنهام گذاشت این و نوشتم

تو وبلاگ مجید (حرف های یک پسر شر)خوندم واسه شب یلدا پیش ما مان بز ر گش بودن خیلی دلم

گر فت حتی گریه هم کردم همون موقع رفتم سر خاکش اخه خیلی وقت بود نرفته بودم چون پنجشنبه

ها به اصطلاح کلاس کنکور دارم  بگذریم خیلی حرف زدم

می خواستم نوشته ها رو تغییر بدم اما دلم نیومد اگه اشکالی داره ببخشید

                                                                                             

ان روز که رفتی تنهایی را فهمیدم به کوچه باغ غمزده ی دلم سری زدم و دلتنگی را در ان جستجو کردم

 هیچ نبود تنها صفحه های خالی از مهر که تنها داشت با بودن تو پر می شد

هیچ وقت ان شب وحشتناک را فراموش نمی کنم شبی که مهربانی را گم کردم بچه بودم و هیچ

نمی فهمیدم تنها مهربانی را در کتاب هایت و عکست را در البوم زندگی می دیدم

به خیالم می ایی اما نیامدی به خیالم صدایم می کنی اما افسوس

ان روز ها که صبح را با خنده هایت شب می کردم و با صدایت که چون مادری پیر و مهربان بود  صداقت را

می فهمیدم

ان تسبیحی که ذکرش یاد خدا بود و ان جانمازی که با عطر گل یاس امیخته بود هنوز  به خاطر دارم

هر روز صبح دلم می خواهد دوباره باشی ولی نیستی که از تو بنویسم و دلتنگی هایم را مرحمی باشم

 دیگر ان صدایت را که طنین زندگی بود نمی شنوم و خستگی هایت را که مر حمش مهربانی بود نمی

بینم ....اما دیگر نخواهی امد تا اشک هایم را با دستانت پاک کنی و زندگی را دو باره برایم زنده کنی

تنها چیزی که از تو برایم مانده عکسی است که تکه ای سیاه رویش را گرفته نمی گذارد تو را ببینم

اما همیشه در یاد من خواهی ماند 

   

+ برگی از خاطرات در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 10:54  از دست نوشته های  لیلا  | 

 
******** *********** هر گونه کپی برداری از نوشته ها تنها با اجازه ی نویسنده ی ان مجاز می باشد ***