تبليغاتX
*** تمام اميدم را در سبدي از گل و مهر بر در خانه ات نهاده بودم به نشانه دوستيمان وقتي از آنجا رد شدي و بي اعتنا گذشتي گلدان دوستيمان خود به خود افتاد و شکست گلهاي ياس روي ديوار خانه دوستيمان همه پژمرده شدند. تا چشم باز کردم، ديدم نه از آن کوچه خبري هست و نه از عشق... با خودم گفتم، راستي بين يک کوچه ي بن بست با عطر گلهاي ياس که بوي عشق ميدهد با يک دنياي پر از هياهوي بيگانگي يک قدم فاصله نيست و چقدر غم انگيز است فراموش کردن تمام اين دوستي .. *** ***** ***** بی ترانه
زیرسوسوی چراغ چشم توخاطرات مرده روخواب میکنم به خیال شعرچشمات دلموخاک میکنم

ادامه مطلب
+ برگی از خاطرات در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:3  از دست نوشته های  لیلا  | 

شاید بازگردم تا بنویسم از انچه که هیچ گاه بر زبان نخواهم اورد

 

سکوت.......

 

سکوت.........

 

سکوت................

 

+ برگی از خاطرات در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:59  از دست نوشته های  لیلا  | 

              

برگ و عابر»

نگاهم میکنی!نامهربان اماچرا دیگر؟
از اینجا میروم،گویا نمی خواهی مرادیگر
نگاهت روبه سردی رفت،من هم میروم گرچه
برایم سخت باشدباوراین ماجرادیگر


قصّۀدلتنگی من،نازنین بگذار وبگذر
بگذرازمن روبه سوی گرمی آغوش دیگر
عابر تو ،عابری تو، اندرین پاییز،برگم
بر تنم گامی نه،تردم ونزدیک مرگم


برتن نمناک کوچه،خش خش پایت شنیدم
خسته ورنجورخودرازیرپاهایت کشیدم
این دل پاییزی ام رازیرپاهایت ندیدی
آه ازعشقت کشیدم،جزجفاازتوندیدم


نازنینم بگذرازمن،کزمن وازماگذشته
دست بی رحم زمانه،اینچنین برمانوشته
قصُۀ دلتنگی من نازنین بگذاروبگذر
بگذرازمن روبه سوی گرمی آغوش دیگر

        

 

       این وبلاگ برای همیشه بسته شد

 

 

              در صورت ساخته شدن وبلاگ جدید ادرس برای دوستان نزدیک ارسال

 

                                                  خواهد شد    

                                       

+ برگی از خاطرات در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:53  از دست نوشته های  لیلا  | 

سلام به همه ی دوستانی که لطف میکنن و به وبلاگ همترانه سر میزنند

این مدت که وبلاگ به روز نمیشد پسوورد ورود به بخش مدیریت رو گم کرده بودم ازهمه دوستایی که این

 مدت اومدن و سر زدند ممنونم .الان با دو تا نوشته به روز شده امیدوارم خوشتون بیاد و این هم بگم که

 این نوشته ها شرح حال هیچکسی نیست پس یه وقت خدایی نکرده فکر نکنید که من اینا رو واسه

 شخص خاصی مینویسم

                                                       امیدوارم زیر بارون عشق یه عالم خاطرات خوب بردارید

           

                      

یه روز برات گلت بودم حالا شدم دیوونه

یه مجنونم پیش چشات که دوست داره شب و روزش پیش نگات بمونه

یه روزی عاشقم بودی درست شبیه مجنون

حالا شب و روزت شده یک کلمه

برو فراموشم کن

نه عزیزم عشق منم با این چیزا کم نمیشه

خاطره های دیروزت با هیچ چیزی محو نمیشه

اون روزایی که لحظه هات پر میکشید واسه چشام

روزی که عاشقم بودی قصه میساختی از نگام

هنوز صدات تو گوشمه

به من میگفتی عشق من

میگفتی از اینجا نرو عزیز بمون تو قلب من

حالا تو رفتی من هنوز حرفای تو باورمه

به پای دوست داشتن تو غربت من خیلی کمه

دلتنگ ثانیه نباش تک تکشو کم میکنم

اگه یه روزی باز بیای گذشته رو گم میکنم

میشم همون لیلی تو که مجنونش دوسش داره

میدونم این اخرشه

زندگی حرفی نداره 

 

ساعتم مرز عبوره

عشق تو اخر تردید

نه تو تب داری عزیزم

نه من از زندگی دلگیر

قصه ی باغ و خزون بود روز اغاز دل من

فصل غربت پرستوی توی کوچ از یه شب سرد

زندگی قصه ی تکرار

من و تو اینه ی تقدیر

کاش میشد که عاشقیمون

نشه یه قصه ی دلگیر

نه دیگه منی وجود داشت که بخواد از تو بخونه

نه تویی که اوج غربت هستیمو خوب بسوزونه

دلم از زندگی سیره با تو هیچ حرفی ندارم

اگه از زمونه گفتم چون تو رو دوست ندارم

نفرینم به این دو روزه که پی غمم دویدم

چرا قسمتم

هین شد که واسه تو اشک بریزم

اخر از بازی تقدیر میشکنه بغض سکوتم

میدونم فردا همینجاست

بیخود از غمت میسوزم

 

+ برگی از خاطرات در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:38  از دست نوشته های  لیلا  | 

عمر قصمون کوتاه بود ولی خاطرش یه دنیاست

 

چون به اخر نرسیدیم غصه هامون قد دریاست

 

انگار از اخر جاده تو سکوت به تو رسیدم

 

با تموم بیگناهیم قصه ی شب رو کشیدم

 

صد بار از ستاره خواستم واسه موندنت بتابه

 

ماه رو نقاشی کشیدم خورشید چشام بخوابه

 

انگاری قسمتم این بودکه شبم تاریک و تار شه

 

ماه تو اسمون نباشه ستارم ازم جدا شه

 

حالا اون تو اسمونو من هنوز روی زمینم

 

ارزوم شده که یکبار روی ماهش رو ببینم

 

از خدا میخوام یه روزی دوباره بیاد کنارم

 

بشنوم صداشو اینبارمن توی قصه بمیرم

 

میدونم همش خیاله اون دیگه برنمیگرده

 

اخر قصه همین جاست تنهایی واسم یه درده

 

 

                       

 

 

 

 

+ برگی از خاطرات در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 16:42  از دست نوشته های  لیلا  | 

اون روزا تو فصل غربت درد تنهایی نداشتی

واسه گریه ی شبونت هیچ بهونه ای نداشتی

یه عالم کاغذ و دنیا

همه ی زندگیت این بود

یه بهار و یه زمستون

قصه ی دلت همین بود

تو که اومدی تو دنیاش

همه چی رفت تو سیاهی

نه دیگه زندگیش این بود نه ترانه هاش بهاری

هر چی از تو مینوشت اون

پر از غصه و غم بود

نه ترانه هاش قشنگ بود

نه دیگه صدا واسش موند

شد همون کولی مجنون که دلش خونه نداره

واسه موندن بهارش دنیا رو واسش می یاره

ولی غصش تو دلش موند

خورد میشد ذره به ذره

هیچ کسی ازش نپرسید که چرا رویا نداره

نه دیگه بهونه ای داشت

که بخواد از اون بخونه

نه ترانه ای که حتی

حرف تازه توش بیاره

همه دنیا ش از سیاهی شده بود رنگ خیانت

دنیاشو نباخته بود اون بعد این همه صداقت

پا گذاشته بود رو قلبش

دل نداده بود به دریا

میشکست از غم عشقو زندگی میکرد تو رویا

اخر عاشقی اینه

جز شکست هیچی نداره

همیشه ادم یه جایی

توی عشقش کم می یاره

 

  

+ برگی از خاطرات در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 14:21  از دست نوشته های  لیلا  | 

یه عالم کاغذای خط خطی و یه البوم پر از عکس

 

سکوت سکوت سکوت

 

اینه ی شکسته ای پر از غبار یه چیزی شبیه یه قلب که یه روز به عشق چشمای یکی شبیه یه فرشته میتپید

 

یه سایه که حالا از هر چی سایه است فرار میکنه و از هر چی خورشیده بیزاره

 

صدای شر شر بارون و یه دنیا خاطره

 

چشماشو بست

 

یادش اومد که پاییزه

 

ولی خیلی وقته که تو فصلا اون فقط پاییز وداشت

 

اروم زمزمه کرد

 

 یادت میاد روزایی رو که تو سکوت واسه چند تا خط شعر یه عالم زیر بارون قدم زدیم

 

حالا خیلی وقت بود که دیگه شعرم نمیگفت

 

دلش تنگ شده بود واسه کاغذایی که یه روزاز روزاشوتوی اون خلاصه میکرد و از فرداهاش مینوشت

 

دلش بارون میخواست رفت پشت پنجره

 

به یاد گذشته هاش چند تا کاغذ سفید از میز برداشت و رفت زیر بارون

 

شکست ولی اونی که میخواست شکستنشو ندید

 

مرد واسه همیشه ولی عشقش مردنشم ندید

 

                                              اما هیچ چیز واسش فرقی نداشت چون اون خیلی وقت پپش  مرده بود

 

 

                 

 

 

معذرت میخوام ازهمه دوستای خوبی که این مدت اومدن به همترانه سر زدندومن نتونستم بهشون سر بزنم

 

                                           امیدوارم بتونم جبران کنم

 

 

 

+ برگی از خاطرات در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 20:32  از دست نوشته های  لیلا  | 

من اخرین التماسم را بر روی یادگاری گلبرگ های دفتر خاطراتت نقاشی کشیده ام

به تنهایی عادت کرده ام ولی هنوز چشمانم بهانه ات را میگیرد و دلم هوایت را

میخواهد

از اسمان خسته ام و از بغض های فرو خورده اش شکسته تر

تو معنای اخرین التماسم را میدانی

تو برایم دریایی

دریایی که هیچ گاه طوفانی نخواهد شد

و من قایقی هستم که همیشه ارزوی غرق شدن در اغوشت را خواهد داشت

تو صدای بارانی

گوش کن

نم نم به شیشه می بارد

دوست دارم اینبار بدون چتر در باران قدم بزنم

ولی بی تو از تنها بودن میترسم

از با تو بودن هم میترسم

میترسم درون دست ثانیه ها گم شوم

میترسم لحظه ای چشمانم را باز کنم و تو را نبینم

میترسم تو را میان یک دنیا خاطره جا بیندازم

میترسم تو را در لجظه هایم فراموش کنم

قول بده که اینبار دستانم را

برای گرفتن هیچ دستی رها نکنی

قول بده که خاطراتم را اینبار با هر بهانه ای سیاه نکنی

قول بده

قول بده دیگر مرا هیچ گاه گم نکنی.......

ق                  و

 

+ برگی از خاطرات در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 13:41  از دست نوشته های  لیلا  | 

تو را گم کرده ام

همین روز ها

حوالی امدنت نشانی از افتاب را در پنجره ی چشمانم دیدم

باور کن که هزار سال است که فرسخ جاده ها را در پیچ و تاب

دیدارت پیموده ام و لحظه ها را لمس کرده ام

تصور کن که افتاب سایه ای از تنهایی تو باشد و من خود تمام این تنهایی

                  

ان شب میان لحظه هایم

عکس نگاهت را کشیدم

با تو نبودم من ولی تو

تنها نبودی خاطرت هست؟؟؟

قلبم به راحت خیره مانده

اشکم درون چشم خشکید

رد نگاهم روی جاده

مثل همیشه محوشد

تو خاطرت نیست

هر لحظه در یاد من ایی

خاطرت هست؟؟

روزی که احساسم شکستی خاطرت نیست؟؟؟

من را به یاد اور نمیدانم کجایی

اینگونه رفتن را هنوزم باورم نیست 

            

خرد میشه رد پای من تو جاده های بیکسی

 

به داد من نمیرسن نگات توی دلواپسی

 

من میرم و بی اشیون

 

سر به سیاهی میذارم

 

تو جاده ها گم میشم و واسط نشون نمیذارم

 

میرم تا اخر نگات تا اونجا که دلم شکست

 

تا اون روزا که خاطرت به روی خنده هام نشست

 

تبسم نگاه تو حق دلم نبود عزیز

 

مردم واسه نرفتنت

 

 دیگه برام اشکی نریز

 

 

  

+ برگی از خاطرات در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:38  از دست نوشته های  لیلا  | 

تمام تحملم را در گذر لحظه های تنهایی و بی تابی ازدست داده ام دیگرحرفی جز مرور
 فردا ندارم ترانه هایم را پیشکش خاطرات تنهایی تو میکنم خودم را برای  بی تابی لحظه
 های تو تقسیم میکنم و من را میبخشم و به انتظار روز امدنت خواهم نشست
شاید خواهی امد
 و ان زمان زیباترین بهانه را با زیباترین ترانه برایت خواهم سرود 
و درحریری از جنس بال شاپرک های ارزو پیشکش وجودت میکنم و دیوانه وار تو را خواهم پرستید  
پس به امید ان روز ثانیه های انتظار را میشمارم و دقیقه های تنهایی را لمس میکنم تا تو بیایی
مهربانم بیش از این در انتظارم نگذار ............
 
             
یه سلام محو بی رنگ  یه چیزی به غیر از اشتی
کاش از اول میدونستم که منو دوسم نداشتی
حال و روزتم مهم نیست نمیخوام چیزی بدونم
 نه می پرسم که کجایی نه میخوام ازت بدونم
میدونم زندگی اینه باید از راهی میرفتی
کاش میشد که تنهاییرو اخرش نمی شناختیم
میدونم حرف حسابه اخرش جواب نداره
ولی دل به غربت من دیگه اعتنا نداره
از تو کمتر گله دارم از خودم کلی شکایت
میدونم که بی وفایی نشده واسم یه عادت
می دونم حرف و دلیلات واسه ی جواب زیاده
 
ولی من باور ندارم هنوزم واسم محاله
تو روزای تلخ و ابی این دفعه فکرامو کردم
مطمین باش دیگه اینبار پیش تو بر نمیگردم
ولی این یادت بمونه
 
زندگی همیشه مثل دیروز ما نمیمونه
 
مطمین باش اگه امروز دوباره بیای سراغم
 
نه دیگه نگا ت و میخوام نه میخوام پیشت بمونم
اون کسی که من میخامش
یه فرشتس یه ستاره 
میدونم رنگ نگاشو تموم دنیا نداره
تو برو سراغ فردات دیگه هیچ حرفی ندارم
            اخرش یادت بمونه که دیگه دوست ندارم 
 
 
+ برگی از خاطرات در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 16:2  از دست نوشته های  لیلا  | 

 
******** *********** هر گونه کپی برداری از نوشته ها تنها با اجازه ی نویسنده ی ان مجاز می باشد ***